دلم خواست

مجبور نیستید بخوانید

دلم خواست

مجبور نیستید بخوانید

1677

عمه و عموها و بچه هاشون تو هال جمع بودند 

تنها تو اتاق جلویی نشسته بود

 وقتی رفتم کنارش اول متوجه نشد 

بعد که منو دید کلی ذوق کرد گفت ننه تو کی اومدی اینجا

 گفتم اومدم بشینم پیشت و بافتنی ببافم 

پرسید چی میبافی و از تو بقچه اش یه کاغذ در آورد 

 دستور بافت یه لباس بود و برام توضیح میداد 

 چشمامو که باز کردم غم دنیا از دلم رفته بود 

مامان همیشه میگه مرده ها آگاهند 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد