ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
هر شب
وقتی از کنار پارک رد می شدم
زیر چشمی به نیمکتی که
خانه موقت پدر و دختری شده بود
نگاه می کردم
دختر بچه هفت هشت ساله بود و
با مانتو و مقنعه مدرسه ,
روی دفتر کتابش خم می شد و
مشقش را می نوشت
پدرش برای فرار از نگاه کنجکاو رهگذران
سر خودش را به چند تکه اثاثی که داشتند گرم می کرد
نمی دونستم چه داستانی دارند و
به خاطر روحیه ضعیفی که اون روزا داشتم
فکر می کردم کمکی از دستم بر نمیاد
و بهتر است کنجکاوی نکنم
و دورادور غصه می خورم
روز به روز بیشتر درگیر مشکلات خودم می شدمبعضی شبا اینقدر تو فکر بودم که
سرم را بالا نمیاوردم و اصلا نمی دیدمشون
تا اینکه یه شب نگاهم افتاد و نیمکت را خالی دیدم
امروز که از کنار اون پارک رد شدم
به دختر جوانی فکر کردم
که 14 سال پیش
شبهای سردی را
در این پارک صبح کرد