ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
دیروز غروب بعد دوچرخه سواری گلوم یه جوری بود یه ویتامین ث خوردم الان از ۴ صبح بیدارم و گلوم بازم یه جوریه به اضافه ی یکمی سردرد و گرفتگی بینی اگه شرایط عادی بود می گفتم عرق چا شدم ولی الان در حال سکته ام و تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که اگه کرونا باشه مامان را چکار کنم و اگه بدحال بشم کلاسام را چکار کنم
کرونا جرات یه سرماخوردگی معمولی را ازمون گرفته
دور باغچه ی مامان یه دیوار خشت و گلی می کشم یه دستشویی حمام صحرایی , سوراخای چادر مسافرتی ام را می گیرم گاز سفری کیسه خواب و صندلی کارگردانی هم که دارم
چند تا تیکه ظرف و چند دست لباس دو جفت کفش و دوچرخه ام
حقوقم و اجاره خونه هم می تونه شکم یه وعده ای منو سیر کنه
گوشت هم که نمی خورم مرغ هم ترک می کنم که یخچال لازم نباشه
میوه و لبنیات تازه هم که اونجا همیشه به راهه چندتا مرغ هم میندازم تو باغچه و تخم مرغم را تامین می کنم یه سگ هم می بندم که شغال نیاد
دور باغچه صنوبر می کارم و ونو وسط باغچه هم درخت میوه می کارم اختلاف فامیلی قدیمی هم تموم می کنم و آبیاری و رسیدگی به درختا را می سپرم به مجی هم کمکم باشه هم یه مرد هوامو داشته باشه خودش هم که کبریت بی خطره
خب دیگه از زندگی چی می خوام؟هیچی فقط سلامتی باشه ما را بس
این بدترین حالتیه که می تونم برای خودم تصور کنم که خودش نهایت آرامشه پس دیگه دلیلی برای غصه خوردن ندارم
چند روزه بی اشتهام و وزنم هم داره کم میشه ولی خوشحال نیستم چون می ترسم نشونه بیماری باشه ناهار و شامم یکی شده بدون احساس گرسنگی االان که .... و حسابی ترسیدم و طبق معمول فکرم رفت رو سرطان و مرگ هنوز ناهار هم نخوردم و از شدت ناراحتی ضعف کردم و نمی تونم کاری بکنم دیگه خسته شدم از این همه ناراحتی بسه دیگه اصلا هر چی می خواد بشه به جهنم
مامان خبر نداره که چه بلایی سر .... اومده
دارم از غصه می میرم دلم می خواد زنگ بزنم به خاله کوچیکه یا عمه ام و یه دل سیر گریه کنم ولی خواهر سفارش کرده به هیچکس نگیم با خواهر کوچیکه حرف می زنم و گریه می کنیم دلشوره و دلواپسی بچه ها داره دیوونمون می کنه دو روز دیگه هم سال آقاجونه امسال می خواستمخودمو مشغول کنم و با افسردگی که همیشه این موقع سال میاد سراغم بجنگم ولی امسال از هر سال بدترشدم
کاش این روزا زودتر بگذره
خیلی سعی می کنم حواسمو پرت کنم و نگران نباشم ولی نمیشه
از وقتی ...گفت بستری شده دلشوره و تپش قلب گرفتم
تلخی ماجراینه که چقدر رعایت کردو بی فایده بود حتی اینجا نمیومد و در ۷ ماه گذشته فقط ۲ بار همدیگه رو دیدیم
هیچ کاری از دستم برنمیاد جز غصه خوردن و دلشوره