ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
"عشق را از عَشَقِه گرفتهاند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت. اوّل ، بیخْ در زمینْ سخت کند. پس سر برآرد و خود را در درخت میپیچد و هم چنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطۀ آب و هوا به درخت میرسد، به تاراج میبرد تا آن گاه که درخت، خشک شود
محمود دولت آبادی
دو سال پیش بود
شایدم سه سال پیش
فرقی نمیکنه
تهران بارون تندی اومد
یوگا بودم
سالن نور
صدای شر شر بارون حواسمو پرت میکرد
اومدم بیرون،همه خیابونا اب گرفته بود
وسط اون چلپ چلپ من با موبایل با یه دوست حرف میزدم
و وضعیتو براش تعریف میکردم
حال خوبی داشت اون روز