ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
داره کتاب می خونه
می گه مامان این درخت رو ببین
یک درخت که توی کتاب, نقاشی شده
درختی پر شاخ و برگ و خیلی زیبا
پر از میوه و پرنده های رنگی
ناخودآگاه می گم درخت طوبی
می پرسه یعنی چی
می گم اسم یک درخت تو بهشت باید باشه
می گه فکر کن به این درخت تاب ببندی
می گم فکر کن چه بهشتی می شه
چند روزه با نازنین قهر کرده
دیروز دیدم عکسی که تو کامپیوتر, از خودش و نازنین داره را باز کرده و داره نگاه می کنه
پیش خودم فکر کردم حتما دلش تنگ شده و فردا آشتی می کنه
بعد از چند دقیقه صدایم کرد و گفت مامان بیا این عکسو ببین
رفتم دیدم عکس را با برنامه paint باز کرده
یک سبیل آتشین برای نازنین کشیده
تمام صورتش را پر از خالهای آبی کرده
دو تا شاخ قرمز هم براش گذاشته
سری کتابهای آمبر بروان را روی میزش چیده
قبلا هر کدوم را چندین بار خونده ولی این چند روز همه را یک بار دیگه خوند
و این یعنی اینقدر بزرگ شده که اهمیت فصل امتحانات را خوب بفهمه!
خونه رنگ می کنیم و همه چی بهم ریخته
گردو رفته خونه مادربزرگش و من از فرصت استفاده می کنم تا وسایلش را مرتب کنم
باباش می گه چیزایی که لازم نداره را بریز دور
می گم لازم نداره ولی ازشون خاطره داره
می گه چندتاشو نگه دار برای خاطره, بقیه را بریز
می گم تو می شینی با خواهر برادرات از گذشته ها و بچگیتون تعریف می کنید
من با خواهرام
گردو با کی می خواد خاطره زنده کنه؟
شاید این وسایلی که به نظر ما دور ریختنیه بعدا بتونه یکمی از تنهاییش را پر کنه
تلفن زنگ می خوره
گوشی را بر می دارم
یه دختر نوجوون سلام می کنه
می گه خاله گردو هست؟
با تعجب می پرسم شما؟!
می گه خاله منم نازنین دیگه
سعی می کنم صدای بچه گانه نازنین را یادم بیارم
گردو:هوس لاک کردم
من:نمی شه.فردا می خوای بری مدرسه
گردو:ناخن ها را شنبه دیدند.دیگه نمی بینند
من:چه ببینند چه نبینند باید قانون مدرسه را رعایت کنی
گردو:تو لاک دوست نداری به من چه؟من دلم می خواد لاک بزنم
رفته بودیم خرید
حواسمون به خرید بود
گردو بیرون مغازه را نگاه می کرد
پرسید مامان اونجا کجاست؟
با عجله برگشتم نگاه کردم دیدم از پشت یه دیوار بلند سقف شیروانی قرمزی پیداست و کبوتری که از رو سقف پرید
به نظرم اومد باید انبار باشه یا یه خونه خرابه
با بی حوصلگی برگشتم و گفتم نمی دونم
و منتظر موندم مغازه دار به حرفاش ادامه بده
ولی مغازه دار به گردو گفت اونجا خونه امین الضرب بوده
کسی که برق را وارد ایران کرد
الانم نوه نتیجه هاش تو همین خونه زندگی می کنند
دوباره برگشتم و با دقت به خونه نگاه کردم
دیدم یه سرستون قدیمی هم از پشت دیوار پیداست
خرید کردیم
ولی هنوزم سعی می کنم داخل خونه امین الضرب را تصور کنم
گردو مریض شده و من مشغولم به پخت و پز غذای مریضی و نبات آب سرد و عرق نعنا هم زدن و اسفند دود کردن و تخم مرغ شکستن
دیدم بی حال شده گفتم مثل مادربزرگا شیره گوشت بگیرم بهش بدم بخوره که قابلمه بی آب شد و سوخت
یکی نیست بگه آخه منو چه به این کدبانو گیریا
حالا موندم با این بوی گندی که تو خونه پیچیده چه کنم
الانم با یه دستم تایپ می کنم چون با اون دست دماغمو چسبیدم
باز من می دونم بوی چیه همسایه ها که دو تا مشکل دارند هم این بو را تحمل می کنند هم باید کلی فکر کنند که این بوی سوختگی چیه
روزای ابری
وقتی از زیر درختی رد می شم
دوست دارم سرمو بالا بگیرم
و همونجوری حرکت کنم
اون روز به گردو هم یاد دادم
هر دومون سربالا می رفتیم
رهگذرها با تعجب نگاه می کردند
چه اهمیتی داره