دلم خواست

مجبور نیستید بخوانید

دلم خواست

مجبور نیستید بخوانید

51

ظهر خوابشون را دیدم

گم شده بودم و بابایی منو صدا میزد و من گریه میکردم

نمیدونم از خوشحالی بود که یک آشنا دیده بودم یا شاید میدونستم که مرده و ازناراحتی بود

یک رودخانه خشک شده و چند تا پل خرابه و یک پل فلزی که از دور پیدا بود 

گفتم باید برم روی اون پل تا راه را پیدا کنم 

با سردرد وحشتناک از خواب بیدار شدم 

پیامی که منتظرش بودم رسید 

دلم یک دل شد و

برای همیشه رفت 

با یک دوست صمیمی و قدیمی هم گپی زدم 

و مهربونیش دلگرمم کرد

و در نهایت مامانی زنگ زد 

باورم نمیشد 

شاید حس بدم تو خواب را حس کرده بود

خواست به خونه اش برم

و همدیگر را ببینیم

ازش تشکر کردم 

ولی واقعا برنامه ای برای رفتن به اونجا ندارم

کاش بابایی زنده بود

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد