ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
کتاب داستانها را در یک طبقه ازکمد سبز فلزی که تو راه پله های پشت بوم بود چیده بودم
طول میکشید که کتاب جدیدی اضافه بشه و بناچار هر کتاب را بارها و بارها میخوندم
آفتاب از در شیشه ای پشت بوم میخورد به پله ها
تو پله نشسته بودم و کتاب میخوندم و خواهر کوچیکه میخواست چهاردست و پا بیاد پیش من
که یه لحظه زمان ایستاد
صدای انفجار همه جا پیچید
و بعد صدای جیغ و گریه من و خواهر کوچیکه
و وحشت مامان و خواهر بزرگه که فکر میکردند ما از پله افتادیم
اولین موشکی بود که به اصفهان خورد