ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
امروز حالم خیلی بد بود خیلی بدتراز چند روز گذشته
دلم بهانه میگرفت
پیش از ظهرپشت تلفن سر یه چیز الکی ازمامان دلخور شدم و برای آبگوشت خوردن نرفتم پایین
بعدش کلی گریه کردم و تو فکرم با زنده و مرده دعوا کردم و به کوچ سبزم و دوری از همه خیلی جدی فکر کردم
کلی با عکس پدرم در دل کردم و بهش گلایه کردم
به مادربزرگم فکر کردم که چرا دعام نمیکنه حتما دنیای دیگه ای در کار نیست و الکی دلمو خوش کردم که شاید اونا به یادم باشن و این حال بد اینقدرپیش رفت که برای چند دقیقه همه ایمان و اعتقادم به باد رفت
بعد از ظهر که مامان تنها بود دلم طاقت نیاورد و گفتم برم پیشش که غروب جمعه ای دلش نگیره
خونه مامان بودم که زن عمو زنگ زد و گفت میخوان بیان خونه مامان
عمو اومد و ازهر دری گفتیم و خندیدیم
از تاریخچه قهر و آشتی فامیل گفتیم و ازدواج و مرگ و میر ها
از خرید چراغ زنبوری از پاساژ پروانه تا سنگ حوض خونه قدیمیش
از بله برون خاله تا درخت گردوی حاج ابوالفضل
خلاصه یهو دنیا قشنگ شد
غم و غصه ها رفت
الانم از شدت حال خوب خواب از سرم پریده
آقاجون امشب چقدر جات خالی بود