ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
یه روزی از دی ماه سال هشتاد و چند هم زمان باهم انتهای خیابان الوند بودیم بدون اینکه همو بشناسیم
من متاهل بودم و مادر گردو اونم مجرد بوده و....
الان همکاریم همسر و پدر شده و زنگ تفریح برامون توضیح میده چه جوری املت درست کنیم
هر کدوم ازهمکارا سعی دارند بیشتر آشپزی خودشونو به رخ بکشند و من همینجوری که کیکمو میخورم میگم من که اصلا حوصله ی این کارا رو ندارم از اون سرمیزمیگه اتفاقا اونایی که اینجوری میگن سفره رنگین تری میندازن و من ازاین تعریف الکی خوشم میاد
از این جمع کسی قرار نیست مهمونم باشه پس حرفشو بایه لبخندتائید میکنم