ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
مسافرت بودیم یه جای کویری شاید تفت
صبح می خواستیم بریم ادامه سفر شاید یزد
نمی دونم کیا تو ماشین آقاجون بودند کلی تلاش کردم اون آدمها را تو ماشین با فاصله بچینم کرونایی نشیم ماشین روشن شد در رابستم تا بعد سوار بشم ولی رفتن و نفهمیدن من بیرونم دنبالشون دویدم دیوارا کاه گلی و خرابه بود وارد یه بلوار شدم دیگه ماشین پیدا نبود کیف و گوشیم تو ماشین بود همش فکر می کردم بقیه نفهمیدن من سوار نشدم بغل دستیم که انگار خواهر یا برادرم بود چرا نمیگه جای من خالیه
دنبال یکی میگشتم گوشی بگیرم یه جاهای ترسناکی بودو آدمهای عجیب غریب
یهو گردو همراهم بود یه دختر اومد رد بشه بهش گفتم ببخشید میشه با گوشیتون تماس بگیرم یادم افتاد گردو گوشی داره
دیگه تنها نبودم بقیش مهم نبود
اگه برای مامان تعریف کنم میگه بهتر که جا موندی و سوارماشین مرده نشدی