ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
تکلیف های بچه ها را چک نکردم
کاری که مدیر خواسته انجام ندادم
یه شام درست کردم آشپزخونه را ترکوندم
کرفس ها را از تو آب در نیاوردم
لباسها از ظهر تو ماشینه
اتاق پر کاغذ و کتابه
هیچ کدوم از برنامه ی امروزمو انجام ندادم
۲ ساعت سریال می دیدم الانم نشستم مرتضی گوش میدم «موقع بزن و بکوبه...»و به سال اول دانشگاه فکر می کنم و کامبیز صادقی با اون کاپشن خلبانیش
چی داشت که هر وقت می دیدمش قلبم میومد تو دهنم
اون روز که تو خانه اصفهان دیدمش کم مونده بود جلو خاله.... آبروم بره از بس دست و پامو گم کرده بودم
چرا بعد اون روز دیگه یادم نمیاد چی شد
ندیدمش یا برام مهم نبوده؟
کامبیز نه اولی بود نه آخری و فقط یه مثاله از حس و حال جوونی و هیجانش که سالهاست گمش کردم
speeeeeed