-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 13:00
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 15:11
بارون اصفهان خیلی چیزا را با خودش شست و برد بعد قدم زدن زیر اون بارون یه آدم دیگه شدم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 20:43
نشد بیایی عاقبت رضا ملک زاده
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبانماه سال 1400 17:46
همه چیز می تواند مرا خوشحال کند، اما هیچ چیز نمیتواند غم مرا ببرد. هانریش بل
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 07:30
به اینا میگم با اونام به اونا میگم با اینام و از دست همه راحتم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مهرماه سال 1400 18:06
طبق یک مقاله پزشکی خوردن هر هات داگ ۳۶ دقیقه از عمر ما را کم می کند پس هفته ای یک عدد هات داگ در سال ۲۸ ساعت از عمر ما کم می کند که خیلی کمتر از چیزی است که فکر می کردم ولی هیچ مقاله ای نمیگه لذت خوردن همون هات داگ چقدر به عمر اضافه می کنه و غصه خوردن کاهو کرفس و بروکلی چقدر از عمر کم می کنه اصلا وقتی من پیر شدم خودم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1400 13:45
بهترین دانش آموزم سه روز بود غیب شده بود نه کلاس میومد نه تکلیف می فرستاد نه به تماس های مدرسه جواب می داد خودم بهش پیام دادم دیدم از دیروز آنلاین نشده و امیدی نداشتم جواب بده وقتی دیدم پیامم تیک آبی خورد بعد مدتها دلم از ذوق لرزید. جواب داد مشکلش را گفت ،راهنماییش کردم و قرار شد با وجود اون مشکل از شنبه بیاد سر کلاس...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مهرماه سال 1400 18:01
حتی اکبرجوجه هم زورش بهم نرسید
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مهرماه سال 1400 16:32
همش میرم اون آهنگ افغانی که فرستاده را می بینم و بیشتر از ابراز علاقه اش عقم می گیره این دنیا که نفهمیدم ولی امیدوارم در دنیایی دیگر به جواب این سوال برسم که چرا کسی که دوستم نداشت را دوست داشتم و چرا کسانی که دوستم داشتند حالم را بهم می زدند و چرا هر کی دوستم داره اینقدر پیگیر و ول نکنه کجای کار من یا این دنیا ایراد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 مهرماه سال 1400 10:31
من اگر تا ۷۰ سالگی هم سرحال بمونم فکر کنم کافی باشه بعد اون دیگه میرم خانه سالمندان ولی تا اون موقع بیست و چند سال مونده و تو این سالهای باقیمانده با فرض اینکه زنده باشم و همین جوری سر حال بمونم که فرض محاله و سالی دو سه تا مسافرت توپ بتونم برم نهایتا ۴۰-۵۰ تا سفر دیگه بتونم برم و این خیلی کمه خیلی کم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 مهرماه سال 1400 10:19
امروز علاوه بر تمام درگیری های ذهنی و فکر و خیال هایی که دارم این فکر هم اضافه شده ، دیروز که کیفم را خالی کردم آدامس موزی ها را کجا گذاشتم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهرماه سال 1400 06:29
همکاری که بچه دار نمی شد روزهای آخری که اونجا کار می کردم خبر بارداریش را اعلام کرد چند وقت بعدش می دونستم دخترش بدنیا اومده ولی دیگه همکار نبودیم و کم کم تماس ها قطع شد و ازش بیخبر بودم.امروز در شاد عکس پروفایلش را دیدم یه دختر بچه که مقنعه سفید سرش کرده و یه گل کوچولوی صورتی کنار صورتشه چقدر از دیدنش ذوق کردم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهرماه سال 1400 18:27
صبح روز تعطیل بیدار شویم برای همسر صبحانه درست کنیم . قرمه سبزی را بار کرده لباس های همسر را اتو کنیم .با همسر برویم تره بار برای پر کردن شکم در طول هفته ،خرید کنیم .سبزی پاک کنیم و ترشی درست کنیم بعد خوردن قرمه سبزی قبل از خواب ظهر به همسر سرویس بدهیم. بعد از خواب یک دست دعوای توپول بکنیم و برای رفتن به خانه پدر همسر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهرماه سال 1400 18:20
عشق لحظهی کشف دارد. نمیشود فراموشش کرد. حتی اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظهی کشفش مثل زخم تازه خون میآید. تا یادش میافتی مثل اینکه همان موقع خودت با کارد زدهای توی قلب خودت عباس معروفی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهرماه سال 1400 12:18
با پدرش اومده بود تهرانگردی و عمیقا بهش حسودیم شد
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 مهرماه سال 1400 10:29
«دل را به مهرت وعده دادم دیدم دیوانه تر شد » این آهنگ را در تاریک ترین روزهای زندگی ام گوش می کردم اسفند بود ،راه می رفتم و فکر می کردم ،به مشکلاتم ،بلاهایی که سرم اومده بود و کسانی که چقدر اذیتم کرده بودند ولی ته دلم خوشحال بودم که از اون جهنم نجات پیدا کردم و به روزهای خوب آینده امیدوار بودم الان همون آینده است آهنگ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 19:31
تور قبلی یه آقایی همسفرمون بود تقریبا چهل ساله با موهای کم پشت نا مرتب انگار بیدار شده بود شونه نکرده بود .خیلی اتو کشیده نبود و تیپ ساده مردونه داشت تمام اون چند ساعت با هیچکس حرف نزد الان یه تور دیگه عکساشون را گذاشته همون آقا با همون تیپ یکم دورتر از جمع تو عکسها مشخصه حتما تنهاست حتما ارتباط گرفتن براش سخته شاید...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهرماه سال 1400 23:21
سی و چند سال پیش هفته آخر شهریور کوچ کردیم به این شهر و همین خونه اون موقع خونه یه بوی خاصی می داد عجیبه همون بو را الان حس کردم و حال و هوای اون روزا زنده شد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 22:09
انچوچک
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 22:07
شهریور خیلی شیرین از چیزی که فکر می کردم گذشت ولی درباره مهر نظری ندارم هر جور بگذره خوبه چون دیگه مشغله دارم و دنبال سرگرمی نیستم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 22:06
ادای زوج های خوشبخت را در بیاریم و کثافت کاری های همسر را لاپوشونی کنیم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1400 22:49
خانمه یه ۵ تومنی داد به راننده تاکسی و منتظر موند. راننده چیزی پس نداد .خانمه گفت بقیه کرایه؟ راننده گفت ۵ تومن میشه .خانمه گفت ۳ تومنه .راننده گفت اوه ۲ ساله که شده ۵ تومن. خانمه با تعجب نگاه کرد اصحاب کهف حتما همین شکلی بودند
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1400 22:49
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 22:51
سه کنج گذاشتن میز باعث شده پایه اش فرو بره تو دیوار و یه شکاف گنده درست شده اگه همسر سابق بود خون به پا می شد ولی الان شکاف را نگاه می کنم و میگم عه نگاه دیوار خراب شده همین دیواره،رنگه،گچه،آجره،جون آدمیزاد که نیست که به خاطرش حرص بخورم بعدا هم خونه رنگ میشه و درست میشه یا دوباره میز را سه کنج میذارم و پیدا نمیشه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 22:36
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست ستار
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 16:35
اون همکارمون که خانمش توپولی و خوشگل بود و اینم مثلا عاشق زنش بود امروز تو باغ سپهسالار داشت برای یه دختر جوون کفش می خرید. شاید همسرش را طلاق داده
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 22:32
یه جوری غیب میشن آدم نمی فهمه از کرونا مردن یا ازدواج کردن
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 14:53
آقاهه تو داروخانه هی برمی گشت نگاه می کرد انگار منتظر بود من برم منم کنجکاو شدم مگه چی می خواد بگیره و اسم قرص را که گفت تازه فهمیدم چرا ولی واقعا از رو ظاهر نمیشه قضاوت کرد!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 01:17
میگه ناراحتم تو نمیذاری از ... شکایت کنم می بینی چه اتفاقی برای من افتاده ولی اکی هستی گفتم چی میگی تو ، دیروز اومدم خونه گریه کردم در حالی که اومده بودم خونه فقط به آلبالوپلویی که نشد بخورم فکر می کردم خب من که دعوا را ندیدم ولی اسم آلبالوپلو را تو منو دیدم همینقدر شکمو و بی تفاوت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 01:11
خنگی اگه آدم بود شبیه زن ... بود دسته گلی نیست که شوهرش به آب نداده باشه و این هنوز قربون صدقه اش میره آخ آخ اگه یه روز بفهمه شوهره با .... رفیق بوده اگه بفهمه پولا چه جوری به باد رفته بفهمه ... شایدم وفاداری این شکلیه و من تصوری ازش ندارم