-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 20:46
پدر بزرگ مادربزرگم می رفتند مکه سوار ماشین ها شدیم برسونیمشون به جایی که شروع حرکت کاروان بود دایی مامانم با دوچرخه اش اومده بود خونه مادربزرگم مامانم گفت من با داییم میام و رفت یه وری نشست ترک دوچرخه داییش تمام مسیر پدرم آهسته آهسته پشت دوچرخه رانندگی کرد که مراقبشون باشه و ما هم تمام مسیر غش کرده بودیم از خنده چهره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 13:47
چرا اون کره کوفتی را خوردم و چه اثری داشت من که از صبح یه کیک و یه بستنی خوردم و الانم ناهار می خورم و بعدش دوباره کیک می خورم و بستنی ندارم که بخورم و خلاصه غرق در قند و شیریجاتم و به جهنم که اضافه وزن دارم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 13:44
تو از کدام راه میرسی خیال دیدنت چه دلپذیر بود ابتهاج
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 13:42
کسی که زورش میومد جواب پیام بده حالا صبح به صبح میاد صبح بخیر میگه و سلام احوال می کنه یادم میاد قبلا هم همین کارو می کرد که آخر بهش گفتم صبح بخیر تو گروه عمه هام هست خاصیت دیگه ای نداری و برو به جهنم ولی الان حوصله همینقدر دعوا هم ندارم چیکارش دارم بذار هر روز بگه روزت نیکو مرتیکه اسکل
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 13:38
یارو یه عکس مربوط به کارش فرستاده و میگه حمایت کنید و استوری کنید میگم من تو شهر شما نیستم میگه همه جا می فرستیم گفتم باشه خب دلم نمیومد دلشو بشکنم همه فالورام را هاید کردم و فقط خودش استوری را می دید و عکس را استوری کردم طفلک دید و لایک هم کرد خب مرد حسابی نصف اینستاگرام من خانمهای بالا پنجاه سالند که مهمترین کارشون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 12:05
خاله ام میگه اونجا همش به یادت بودم و همراهم بودی بغض می کنم و فکر می کنم خاله ام می دونه چه حاجتی دارم به اعتقاد نداشته ام فکر می کنم و اینکه در هر صورت به دعای خاله ام اعتقاد دارم میگه نمیای؟ میگم نه میگه شلیل ها رسیده میگم فکر نکنم بیام بعد فکر می کنم خاله ام اون شب از چشمام فهمید چقدر گریه کرده بودم؟ تلفن را قطع...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 10:38
الان یادم افتاد که برای اولین بار صبحانه کره بادام زمینی خوردم و دلیل این همه غصه و نا امیدی همینه که روزم با پنیر شروع نشده
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 10:36
ببین چه کردی با حالم ببین چه کردی با روزم حبیب
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 09:51
پیمانه ام برای خیلی تجربه ها پر شده و چیزی هیجان زده ام نمی کنه و فقط از روی عادت ادامه میدم حتی سفر به جاهای جدید یه سری تجربیات هم هیچ وقت سلیقه ام نبوده و براشون پیمانه ای در نظر نداشتم مثل دیدن،خوردن ،کشیدن ،رفتن،خریدن،پوشیدن ... بعضی چیزا طبق قانون خودم وقتی پیمانه پر میشه باید این دنیا را ترک کرد پس چند تا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 09:39
خالی از هر احساسم و چقدر خوش میگذره تو این حال
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 09:36
از زمین و زمان عصبانی بودم و تو دلم فحش می دادم بعد فکر کردم به جای فحش دادن چیکار میشه کرد رفتم سر گوشی آهنگو پلی کردم اب و آتش نمی دونم چند بود و سعید نمی دونم چی داشت می خوند« باریکلا باریکلا باریکلا »خود به خود از اون حال عصبانی افتادم تو ک..شعر ترین حالت ممکن شاید چاره همینه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 12:30
طبق اصل «اونی که می ریخت تو کاسه ام حالا بریزه پشت کاسه ام» بودن و نبودن خیلی از روابط هیچ فرقی نداره حتی نزدیکان
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 09:12
میگه تو مثل بیست سالگی من فکر می کنی و تو دلم ذوق می کنم به همون نتیجه ای که می خواستم رسیدم جوجه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 09:09
بعد از س... با قصه ظهر جمعه و صدای رضا رهگذر بخوابم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1401 10:56
دوز چهارم زدن همان و دهن سرویس شدن همان
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1401 10:50
شهریور و دلتنگی و گریه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1401 10:47
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1401 10:46
تو مغازه مرغ فروشی بودم داشتم فکر می کردم فروشنده چه سیبیلای مرغوبی داره و رادیو هم روشن بود و صدای سهیل نفیسی اومد کفشهایم کو ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 تیرماه سال 1401 09:18
ضمنی خلیک ویایا من را در آغوشت پنهان کن دوبنی ودوب فی هوایا من را در عشقت بسوزان و در عشق من بسوز تعالى نعیش اجمل ایام بیا قشنگترین روزها را با هم زندگی کنیم راغب علامه
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 تیرماه سال 1401 08:30
دوباره موسیقی زندگیم le moulin شده
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 خردادماه سال 1401 22:11
اگه بتونم دوباره ۲۱ روز را شروع کنم حتما روحیه ام هم بهتر میشه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 خردادماه سال 1401 22:09
وسط مهمونی همه داشتن درباره سفرهای من صحبت می کردند که شوهر عمه گفت تو تلگرام یک کانال دارم که مناسب شماست کلی اطلاعات خوب میده از جاهای دیدنی جهان یه پیام به من بده تا برات فوروارد کنم منم که سابقه ی این پیرمرد را می دونم که دنبال یه آدم بیکار و هم صحبت می گرده که چیزایی که براش جالبه را توضیح بده و نشون بده گفتم آی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 خردادماه سال 1401 18:43
_دوست داشتم _دوست دارم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 خردادماه سال 1401 18:24
مطمئنی؟ آره
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 خردادماه سال 1401 18:18
متاهله و یک بچه دو ساله داره با یک مرد متاهل و بچه دار دوست داره از شوهرش ناراضیه چون غده از دوست پسرش ناراضیه چون زیاد قرار نمی ذاره برای س... از من ناراحته چون نصیحتش می کنم حالا عکس شوهرش را استوری کرده تولدش را تبریک گفته نوشته همه جهان را در پیراهن مردانه تو خلاصه می کنم کار بدی می کنه؟ نه اتفاقا لیاقت آقایون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 خردادماه سال 1401 19:46
بعضیا نوشتن پدر یکی از پسرها را بغل کرده بوده بعضیا نوشتن دو تا برادر همدیگه را بغل کرده بودند و نوشتن پس حتما بعد ریختن متروپل زنده بودندو همه این حرفها میشه کابوس این روزامون
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 خردادماه سال 1401 00:35
مامان از مراسم سالگرد ...تعریف می کرد و گفت تو که نیومدی بعد یهو شروع کرد به صحبت درباره پسر فلانی باید بهش می گفتم دقیقا به همین دلیل نیومدم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 خردادماه سال 1401 00:28
آدرس یک باغ رستوران را استوری کرده بود نوشته بود اتوبان ذوب آهن و تصور کردم خاطره ی اون جمعه هایی که تو بچگیم از اون مسیر می رفتیم زرین شهر و باغ بادران و ... نوشته بود کنار گذر شهر ابریشم یاد باغ ابریشم افتادم و آخرین سالی که اصفهان دانش آموز بودم و رفتیم اونجا اردو و خاطرات گنگ یک فیلم دیدن وسط اردو نوشته بود کلیشاد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1401 20:40
رفته بودیم کوه آقاجون گل سنگ نشونم داد و وایساد به خوندن گل سنگم چرا یادم نمیاد صدای خوندنش چطور بود بعضی وقتا فکر می کنم هیچ وقت همچین کسی تو زندگیم نبوده و همه چی فقط یک خواب شیرین بوده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1401 18:05
دختر خاله ام ویدئوی که نوه ی عمه ی پدرم گذاشته را لایک کرده و مغزم سوت کشید وقتی فهمیدم اینا همدیگه رو فالو می کنند دارم فکر می کنم این دو نفر کلا چند بار تا حالا همدیگه رو دیدند آخرین بار که دیدند حدودا ۲۰ سال پیش و در یک مجلس ختم بوده و اون موقع دخترخاله ی من یه بچه ده دوازده ساله بوده و نوه ی عمه ی پدرم یه خانم...