خودمو میزنم به بیشعوری تا از دردسرهای بعدی خلاص بشم
میدونم باید احوالپرسی میکردم ولی ایشالا که همه چی خوبه و بقیه ماجراها هم به من ربطی نداره
زندگیم خیلی پیچیده میشه و نمیتونم هیچ نتیجه گیری کنم
در برخوردهای کوتاه با بعضی غریبه ها خیلی انرژی مثبت میگیرم
بدجور تو ذوق آدم میخوره
جای صبح و غروب جمعه عوض میشه
یه چیزایی آرزو میشه که یه زمانی حالم ازش بهم میخورد
مثل صحنه ای که هر روز تو بالکن روبروی کلاس میبینم
تو خودم مچاله میشم
باید تو هیاهوی این شهر گم شد