ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
یک کار کوجیک بانکی میرسه به عزیزم چشمات خیلی خوشگله بیا بریم کوه!
هنوز تو تعجبم و نمیدونم فردا هنون کارمند اخمو و جدی را میبینم یا این پسر زبون باز مثلا عاشق
دیگه هیچی سرجاش نیست
روزهای آخر شهریور سال 60
هوا ابری طوفانی شده و یکمی بارون میاد
بدو میرم ژاکت سبزی که مامان برام بافته را میپوشم و میرم تو کوچه
با پاهام با آبی که وسط کوچه جمع شده بازی میکنم
بهروز سر میرسه
داره ازدواج میکنه و حسابی سرش شلوغه ولی مثل همیشه حواسش به دختر کوچولوی همسایه است
میخنده و میگه تو چرا ژاکت پوشیدی و من با خجالت میخندم و به پاهام و آب نگاه میکنم
نمیدونم چطور تو همون چند دقیقه مکالمه چشمامو که از خستگی باز نمیشد دیده بود که اینجوری عاشق دلخسته شده
نمیدونم شایداینا آزمایش الهی باشه !
عصر آبدوغ خیار خوردم(دیکته اش چه عجیبه) بعدش نیم ساعت حرکات موزون کردم و حلقه زدم
گردو ناگت سرخ کرده و میخوره
هر چی از روش ذهنی جدیدم استفاده کردم فایده نداشت و بازم دلم ضعف رفت ولی نخوردم
روز نهم
ناهار نخوردم و با چند تا بادوم و یه دونه کیک تا الان طاقت آوردم
با اینکه بعد مدرسه پیاده روی هم رفته بودم و خرید و بانک
الان واقعا گرسنه نیستم ولی وسوسه خوردن دارم
یه روش ذهنی پیدا کردم برای کم خوردن امیدوارم جواب بده
بتونم وزن را کم کنم دیگه بعدش سالم خوری را شروع میکنم
همچنان سرحال نیستم ودارم بدترم میشم
هزینه ها داره زیاد میشه و شاید نتونم سفر تابستون را قطعی کنم و این بیشتر داره حالمو میگیره
فعلا سکوت فکرخوبیه
روز نهم
"عشق همون بود که براش هیچ وقتی نزاشتم"
یه چیزایی آرزو میشه که یه زمانی حالم ازش بهم میخورد
مثل صحنه ای که هر روز تو بالکن روبروی کلاس میبینم
پرخوری دیروز باعث شد 300 گرم اضافه بشم
از دیروز به شدت بیحال و حوصله ام
میخواستم پیاده برم ولی پشیمون شدم هدفون گذاشتم و آهنگ گوش میدم و دارم فکر میکنم کاش نرم مدرسه
تا این حد بی حوصله ام
عصر شاید برم باشگاه
خوابم میاد
روز نهم
"دیگه اینجا نیستی همه جا تاریکه
بی تو بغض تو چشمامه و گریه نزدیکه"
ظهر پنیر خیار گوجه خوردم با نصف سنگک که مثلا رژیمی باشه
بعد مغز تخمه
عصر پیراشکی و نصفه موز
شام پلو خورش
خودمو وزن نمیکنم چون نتیجه معلومه
ظهر چند صفحه از کتابی که از عمو گرفته بودم را خوندم
بعدش مدیتیشن کردم همراه با کلی گریه
بعد سه خط پیام
بعدش فقط لم دادم و حتی فکر هم نکردم
عصر یه دوست قدیمی زنگ زد و یکمی حال و احوال کردیم
بعد اسم یه فیلم قدیمی را از آقای ...پرسیدم و دارم دانلودش میکنم
کلی حرف که لزومی نداشت تو گروه زده بشه ولی به خاطرخانمش ترجیح دادم تو پی وی نرم
داشتم فکر میکردم امروز هیچ کار مفیدی نکردم ولی خیلی هم بد نبوده
روز هشتم
عمو میتونست تاریخدان بزرگی باشه یا هنرپیشه ای خوش تیپ
ولی یه عمر به معنای واقعی نان بازو خورد و جور قومی را کشید
همیشه از عمو خجالت میکشیدم و به خواهرام حسودی میکردم که اینقدر به عمو نزدیک هستند
امشب به لطف تاریخ حصار بین من و عموی عزیزم شکست
با عمو نشستیم از تهران قدیم گفتیم
از آقا محمد خان و مجنون خان پاروکی
روغن فروشی که تو روغن سوخت
قرار شد هماهنگ کنه برم سرقبر آقا را ببینم
چند تا خونه قدیمی جدید هم معرفی کرد
گفت امین الضرب برای اینکه بتونه برق را به رجال بفروشه شب نیمه شعبان خانه اش را چراغونی میکنه
گفت با آقاجون میرفتند سینما ایران و سینما متروپل لاله زارنو و سینما تمدن چهارراه مولوی
هرجا اسمها یا تاریخ یادش میرفت یادآوریش میکردم و ذوق میکردم که میتونم هم صحبتش باشم
چقدر حالمون خوب شد