اون بعد از ظهر بهاری
اگه چند ثانیه زودتر از تاکسی پیاده شده بودم
اگه فارست گامپ پخش می شد
اگه تو کیف نداشتی
اگه من با بچه ها رفته بودم
اگه تو تمرین داشتی
اگه تالار هنر قرارمون نبود
اگه رفته بودی سیگار بخری
اگه موقع رسیدن ماشین کمیته,با هم بودیم
اگه سرنوشت عوض می شد
اگه من مونده بودم
اگه تو نرفته بودی
اواخر دهه شصت
وقتی سریال رعنا پخش شد
پرویز پرستویی
جوان نه چندان رعنایی بود
که نصف دخترای کلاس ما عاشقش بودند
کمبود امکانات بود
گناهان مقبول
دچار افسردگی قبل از تولد شدم
چند سال دیگه
بعد از اینکه
گوسفندها را فرستادم تو آغل
چوب دستی ام را میزارم کنار
میرم سر حوض
دستام را میشورم
تو مهتابی, روی صندلی می شینم
و در لپ تاپ را باز می کنممیام تو وبلاگم
و می نویسم
امروز یک بره بدنیا اومد
18 سال پیش آخرین نه را بهش گفتم
تمام این سالها
زندگی نشد اونی که باید باشه
حالا دوباره مقابل هم قرار گرفتیم
از تنهاییهاش میگه
از پسر 16 ساله اش
از آروزهایی که براش داره
از حرفهایی که براش گفته
از خاطرات کودکیمون
از سفرش به شهر کودکی ام
از حیاط کودکی
انگار
اومده برای بهم زدن آرامش نداشته ام
برای کشف کردنم
برای فهمیدن تلخی زندگی ام
برای جواب چرای همه این سالها
دوباره جوراب و مقنعه
تو اف بودم
و بی هیچ نیت بدی
تو صفحه یکی از دخترای طلاق گرفته فامیل
فضولی می کردم
نفهمیدم چطور شد
رو درخواست دوستی کلیک کردم
فوری کنسل کردم
ولی برام سوال بود که نوتیفیکیشن میندازه یا نه
دیشب وقتی دوباره رفتم تو صفحه اش
و دیدم پروفایلش را منفجر کرده
جوری که حتی عکس پروفایل و کاور را هم پاک کرده
جواب سوالم را گرفتم!
جلد یک مجله
امتحان نیمه کاره
بی حوصلگی
کنجکاوی
یا هر چیز دیگه
منو کشوند به جایی
که باید.
چند تا پله بالا رفتم
چند تایی افتادم
هنوز هم نمی دونم
کدام بیشتر بود
اتفاق بود
یا تقدیر و هر اسمی دیگه
چه فرقی می کنه
برای من مقدس بود
امروز
هر چی بود
هر چی داشت
هر جوری که گذشت
یه چیزی
کم داشته
وگرنه
من تا این ساعت
بیدار نمی نشستم
و از امروز
دل می کندم
غم را می سپرم به سرخی شقایق ها,
دلتنگی را به سپیدی شکوفه ها
بی حوصلگی ام برای قاصدک ها
با رگبار بهاری می بارم
زنده می شوم در سبزی درختان
بهار در وجودم جاریست
دانشجوی ترم اولی
غربت ودلتنگی
غروب دلگیر جمعه
پناه بردن به کتابخانه کوچک خوابگاه
یک کتاب از سیمین و یک کتاب از جلال
گذشت
دیگه نخواستم هیچ کتابی از هیچ کدام بخوندم
ولی تلخی اون جمعه فراموش نشد
دوباره عید
نبودن تو
دلتنگی ما
تو در کنار پدر و مادرت
ما دور از پدر
عادلانه نیست
امروز خیلی دلم بهانه ات را می گیره
یه بچه چهار پنج ساله دیدم
بچگی من
رنگ و فر موهاش
رنگ و حالت چشماش
حتی دندونای فاصله دارش
یه آبنبات چوی تو دهنش داشت و همش این طرف و اون طرف را نگاه می کرد
تا نگاهش به من افتاد و زل زد تو چشمام
دلم ریخت
نگاهی بود که خیلی وقت بود گم کرده بودم
فکر کن سال نود به آهنگهای عاشقانه و قدیمی سیاوش صحنه گوش بدی و همون حسی را داشته باشی که تو دهه شصت داشتی
تو بچگی با یکی از بچه های فامیل بازی مخصوصی به اسم بنا بازی داشتیم
یکی بالای ایوان می ایستاد و یکی پایین
از روی بند رخت کنار دیوار, نخی یا طنابی رد می کردیم و به سرش پاره آجری,کیسه ای, پارچ یا سطل و اگه حواس مامانها نبود آفتابه می بستیم
اونی که پایین بود سرش را می گرفت بالا و می گفت, اومد
و اونی که بالا بود می گفت گرفتم و با چه دقت و زحمتی این بار مثلا سنگین را می کشید
هنوزم بزرگ شدیم هر وقت همدیگرو می بینیم از اون بازی ویژه یاد می کنیم
مطمئنم اگه اون موقع یکی از ما می پرسید بعدا دوست دارید چکاره شوید حتما می گفتیم عمله
شب یلدا خونه مادر شوهر دعوتم
خواهر کوچیکه شیفته
خواهر بزرگه هم اصلا نگفته برنامه اش چیه ولی می دونم خونه مامان نمیره
مامان امشب تنهاست
فکر نکنم خودش به اندازه من درگیر تنهاییش باشه
بعدا:شب اینقدر طولانی بود که من خودم را به مامانم هم برسونم
دیروز یه حرف خنده دار به مامانم زدم
جوری خندید که اشکش در اومد
منم از ذوق خنده مامانم, اشکم در اومد