دلم خواست

مجبور نیستید بخوانید

دلم خواست

مجبور نیستید بخوانید

552

چند سال دیگه

تو می مونی و پیچ رادیو

544

اون بعد از ظهر بهاری

اگه چند ثانیه زودتر از تاکسی پیاده شده بودم

اگه فارست گامپ پخش می شد

اگه تو کیف نداشتی

اگه من با بچه ها رفته بودم

اگه تو تمرین داشتی

اگه تالار هنر قرارمون نبود

اگه رفته بودی سیگار بخری

اگه موقع رسیدن ماشین کمیته,با هم بودیم

اگه سرنوشت عوض می شد

اگه من مونده بودم

اگه تو نرفته بودی

523

اواخر دهه شصت

وقتی سریال رعنا پخش شد

پرویز پرستویی

جوان نه چندان رعنایی بود

که نصف دخترای کلاس ما عاشقش بودند

کمبود امکانات بود

513

یه تیله زرد رنگ

اسمش سعیده بود

از مهمترین شخصیت های کودکی ام

نگران سرنوشتش هستم

497

سوار بر این قایق شکسته,

به عمق دریا فکر می کنم

492

گناهان مقبول

484

دلم آرزوی تو را دارد

482

دچار ذوق زدگی قبل از تولد شدم

481

کادو

اس ام اس

تلفن

فیس بوک

ایمیل

مسیج

هیچ کدوم

برای تولد

مهم نیست

این مهمه که یکی منو بوسید

466

دچار افسردگی قبل از تولد شدم

448

چند سال دیگه

بعد از اینکه

گوسفندها را فرستادم تو آغل

چوب دستی ام را  میزارم کنار

میرم سر حوض

دستام را میشورم

تو مهتابی, روی صندلی می شینم

و در لپ تاپ را باز می کنم 

میام تو وبلاگم

و می نویسم

امروز یک بره بدنیا اومد


446

یکی دیگه ازدواج کرده

نمیفهمم

من چرا اینقدر

ذوق میکنم

438

هوای امروز خیلی دونفره بود

423

souri souri souri

404

دوئل خاطره راه انداختیم

402

18 سال پیش آخرین نه را بهش گفتم

تمام این سالها

زندگی نشد اونی که باید باشه

حالا دوباره مقابل هم قرار گرفتیم

از تنهاییهاش میگه

از پسر 16 ساله اش

از آروزهایی که براش داره

از حرفهایی که براش گفته

از خاطرات کودکیمون 

از سفرش به شهر کودکی ام

از حیاط کودکی

انگار

اومده برای بهم زدن آرامش نداشته ام

برای کشف کردنم

برای فهمیدن تلخی زندگی ام

برای جواب چرای همه این سالها

390

دوباره جوراب و مقنعه

384

هر سال این موقع میمیرم

382

تو اف بودم

و بی هیچ نیت بدی

تو صفحه یکی از دخترای طلاق گرفته فامیل

فضولی می کردم

نفهمیدم چطور شد

رو درخواست دوستی کلیک کردم

فوری کنسل کردم

ولی برام سوال بود که نوتیفیکیشن میندازه یا نه

دیشب وقتی دوباره رفتم تو صفحه اش

و دیدم پروفایلش را منفجر کرده

جوری که حتی عکس پروفایل و کاور را هم پاک کرده

جواب سوالم را گرفتم!

330

خوابیدن در خانه مادر بزرگ

و

فکر کردن

به معصومیت از دست رفته

325

تنها مهمان ناخوانده جشنشان

من بودم

321

خرافات های تعبیر شده را دوست دارم

مثل غار غار کلاغی که تو را به من رسوند

318

سکوت نیمه شب

رقص باد و درخت انجیر

جای جیرجیرک خالی


290

جلد یک مجله

امتحان نیمه کاره

بی حوصلگی

کنجکاوی

یا هر چیز دیگه

منو کشوند به جایی 

که باید.

چند تا پله بالا رفتم

چند تایی افتادم

هنوز هم نمی دونم

کدام بیشتر بود

اتفاق بود

یا تقدیر و هر اسمی دیگه

چه فرقی می کنه

برای من مقدس بود

274

امروز

هر چی بود

هر چی داشت

هر جوری که گذشت

یه چیزی

کم داشته

وگرنه

من تا این ساعت

بیدار نمی نشستم

و از امروز

دل می کندم

266

این غروب جمعه

هم

تنهایی فتح شد 

262

غم را می سپرم به سرخی شقایق ها,

دلتنگی را به سپیدی شکوفه ها

بی حوصلگی ام برای قاصدک ها

با رگبار بهاری می بارم

زنده می شوم در سبزی درختان

بهار در وجودم جاریست


253

مادر بزرگ غروب یکی از سیزده بدر ها, رفت

هر سال وسط خوشیِ روز سیزده یادش می کنیم


222

دانشجوی ترم اولی

غربت ودلتنگی

غروب دلگیر جمعه

پناه بردن به کتابخانه کوچک خوابگاه

یک کتاب از سیمین و یک کتاب از جلال

گذشت 

دیگه نخواستم هیچ کتابی از هیچ کدام بخوندم

ولی تلخی اون جمعه  فراموش نشد



221

دوباره عید  

نبودن تو

دلتنگی ما

تو در کنار پدر و مادرت

 ما دور از پدر 

عادلانه نیست

امروز خیلی دلم بهانه ات را می گیره 



198

یه بچه چهار پنج ساله دیدم

بچگی من

رنگ و فر موهاش

رنگ و حالت چشماش

حتی دندونای فاصله دارش

یه آبنبات چوی تو دهنش داشت و همش این طرف و اون طرف را نگاه می کرد

تا نگاهش به من افتاد و زل زد تو چشمام

دلم ریخت

نگاهی بود که خیلی وقت بود گم کرده بودم


175

من و تو و باران....

166

امروز خیلی نبودی

158

فکر کن سال نود به آهنگهای عاشقانه و قدیمی سیاوش صحنه گوش بدی و همون حسی را داشته باشی که تو دهه شصت داشتی


143

تو بچگی با یکی از بچه های فامیل بازی مخصوصی به اسم بنا بازی داشتیم

یکی بالای ایوان می ایستاد و یکی پایین

از روی بند رخت کنار دیوار, نخی یا طنابی رد می کردیم و به سرش پاره آجری,کیسه ای, پارچ یا سطل و اگه حواس مامانها نبود آفتابه می بستیم

اونی که پایین بود سرش را می گرفت بالا و می گفت, اومد

و اونی که بالا بود می گفت گرفتم و با چه دقت و زحمتی این بار مثلا سنگین را می کشید

هنوزم بزرگ شدیم هر وقت همدیگرو می بینیم از اون بازی ویژه یاد می کنیم

مطمئنم اگه اون موقع یکی از ما می پرسید بعدا دوست دارید چکاره شوید حتما می گفتیم عمله

139

شب یلدا خونه مادر شوهر دعوتم

خواهر کوچیکه شیفته

خواهر بزرگه هم اصلا نگفته برنامه اش چیه ولی می دونم خونه مامان نمیره

مامان امشب تنهاست

فکر نکنم خودش به اندازه من درگیر تنهاییش باشه


بعدا:شب اینقدر طولانی بود که من خودم را به مامانم هم برسونم

138

پاییز قشنگی بود


123

دیروز یه حرف خنده دار به مامانم زدم

جوری خندید که اشکش در اومد

منم از ذوق خنده مامانم, اشکم در اومد


116

کادو

اس ام اس

تلفن

فیس بوک

وبلاگ

ایمیل

مسیج

برای تبریک رسید

ولی هنوز هیچ کس منو نبوسیده

114

دوباره باید بدنیا بیام

حوصلشو ندارم

بسه دیگه