مهمترین اسباب بازی بچگیام لگو و تیله هام بودند
با لگوها برای تیله ها خونه میساختم
خیلی به پله و راهروی پیچ در پیچ علاقه داشتم ولی آجر کم میومد و هیچ وقت نمیتونستم خونه ای که دلم میخواد بسازم
امروزکه عکس یکی از ساختمانهای وارطان را دیدم دلم لرزید
ایوان و پله ها چقدر آشنا بود قبلا اینجا بودم
تیله هام اینجا زندگی میکردند
سعیده و پسرش از این پله ها بالا رفته بودند
گردو حدودا یک ساله بودجمعه شب بود
کانال 4 فیلم تلالو را گذاشته بود
تو تنهایی نشستم فیلم را دیدم و ترسیدم
زنگ زدم به یه دوست و گپ زدیم و ترس یادم رفت
دلم براش تنگ شده
جعفر آقا با ابروهای آویزون و لبخند همیشگی
جعفر آقا زلال ترین مردی که دیدم
جعفر آقا متواضع ترین پزشکی که دیدم
جعفر آقا مهربان ترین پدر و همسری که دیدم
مردی مثل جعفر آقا آرزوست
ترم اول بودیم و خوابگاهی
هر دو از یک شهر هر دو هم رشته هر دو چشم روشن هر دو دلتنگ خونه
تختمون کنار هم بود
شبها میرفتیم اتاق مطالعه و وقتی برمیگشتیم اتاق
هم اتاقیهامون خوابیده بودند
یه شب خیلی گرسنه بودیم و برای اینکه کسی بیدار نشه خوراکی را بردیم زیر پتو خوردیم و کلی اون زیرخندیدیم
با هم میومدیم تهران و با هم برمیگشتیم
و اگه یکیمون نمیتونست بیاد کلی دلتنگ هم میشدیم و "منو با خودت ببر" میخوندیم
سال دوم در یکی از دانشگاههای تهران مهمان شد و سال سوم که برگشت دیگه اون دختر قبلی نبود
وقتی ما را می دید رویش را برمیگردوند
ارتباط ما قطع شد
دیشب وقتی با هم شمعهای تولد را فوت میکردیم فقط به عجیب بودن کار دنیا فکر میکردم
زمین گرد است
در دنج ترین نفطه وسط تهران نشستم و با خودم خلوت کردم.باد تو برگهای خشک چنار میپیچه.آفتاب داره صورتم را میسوزونه.آسمان آبی و تمیز اززیر ابرهای پنبه ای پیدا شده
این خاص ترین تولد میشه که برای خودم گرفتم
مامان تعریف میکرد که انشاهای مدرسه را از روی یک کتاب از احمد کوشا مینوشته
کتاب از خودش نبوده و از یکی از بچه های فامیل میگرفته
اونم هر دفعه به مامان میگفته این کتاب ممنوعه است و نباید کسی بفهمه کتاب را از کجا آوردی
معلم مامان هم متوجه شده بوده که انشاهاش را از روی اون کتاب مینویسه
دیشب که دوباره این خاطره را تعریف کرد به فکرم افتاد تو اینترنت دنبال کتاب بگردم و بالاخره عکس روی جلد کتاب انشا چهارم دبستان از احمد کوشا را پیدا کردم
وقتی عکس را نشونش دادم اشک تو چشماش جمع شد و گفت آره خودشه
شاید یه لحظه تونستم مامان را به کودکی اش ببرم
پدرم اگه میدونست برای حفظ کردن آهنگهای مسخره اینقدر استعداد دارم اصلا تو ماشین آهنگ گوش نمیکرد
"میگفتی تویی که با من هم زبونی"
فاطی جون همیشه یه ماجرای خنده دار برای تعریف کردن داره
و اینقدر شیرین تعریف میکنه که هم خودش از خنده ریسه میره هم ما
یادم نمیاد از چه زمانی مجبورم کردند فاطی جون را عمه صدا کنم
عمه چه وقتایی که جدی و تلخ میشه چه وقتایی که از خنده ریسه میره برای من فاطی جون مهربونه
بابا جواد
سالها پیش شاید چنین روزی در انتظار نامه ای عاشقانه بودم
سالها پیش شاید دل به عشق و خیال و رویایی سپرده بودم
سالها پیش دنیا را زیبا میدیدم
سالها پیش
کتاب داستانها را در یک طبقه ازکمد سبز فلزی که تو راه پله های پشت بوم بود چیده بودم
طول میکشید که کتاب جدیدی اضافه بشه و بناچار هر کتاب را بارها و بارها میخوندم
آفتاب از در شیشه ای پشت بوم میخورد به پله ها
تو پله نشسته بودم و کتاب میخوندم و خواهر کوچیکه میخواست چهاردست و پا بیاد پیش من
که یه لحظه زمان ایستاد
صدای انفجار همه جا پیچید
و بعد صدای جیغ و گریه من و خواهر کوچیکه
و وحشت مامان و خواهر بزرگه که فکر میکردند ما از پله افتادیم
اولین موشکی بود که به اصفهان خورد
نیمه شعبان 34 یا 35 سال پیش
آقاجون بچه های همسایه را هم سوار کرد
مجتبی, مهرداد , غلام و برادر نا تنی مجتبی
چه جوری جا شدیم یادم نمیاد
اون موقع که عادی بود
رفتیم خیابون مسجد سید
وسط سوار و پیاده شدن دست مجتبی موند لای در ماشین
مطمئنم هیچ کس جز من این خاطره را یادش نمونده
وقتی میرفتیم خونه خاله عذرا چشمم به ساعت دیواری بود تا کوکو بیاد بیرون
از آدمهای اون خونه خجالت میکشیدم و با هیچ کس حرف نمیزدم و تنها دلخوشیم کوکو بود
تا حسین از جاسک اومد و هم بازیم شد
و صدای کوکو تو سروصدای بازیمون گم شد
کوکو هنوزم هست
چند وقت یه بار میاد بیرون
کوکو
من هستم
کوکو
دوستم داشته باش
کوکو
منتظرم باش
کوکو
کوکو
کوکو
و من که میدونم میشه صدای کوکو را نشنید
با صندل قرمز پاشنه فلزی
که از پاساژ افتخار خریده بودم
زدم تو سر پسرخاله یکی یدونه و لوسم
هنوزم یادم میفته دلم خنک میشه
مامان با یک چمدان آویشن و گل محمدی و چندال کوهی اومد
اولین تصویری که از شب تهران یادمه
یه مغازه است
که چراغ گازی پایه دار جلوشه
نزدیک جاده قدیم
حتما اتوبان را نساخته بودند
شاید تو هیلمن بودیم
شایدم ژیان
آخرین تصویری هم که ازشب تهران یادمه
یه مغازه است
که دیگه چراغ پایه دار جلوش نیست
پایین میدون حسن آباد
تو اتوبوس اصفهان بودم
به ته خط رسیده بودم میفهمی
دلم خواست
اینقدر تلخ بود که هیچ وقت یادم نره
ولی شاید یادم بره که همون روزا یه عده بی خیال همه چی مهمونی و خوش گذرونی داشتند
سرنوشتم خط خطی شد
یکی بود یکی نبود
یه آدم مهربون و دوست داشتنی بود
که در سخت ترین روزهای جوونی همراهم شد
منم در سخت ترین روزهای بعد جوونی همراهش شدم
قصه ما به سر رسید
خونه عمه نوساز بود
هنوز پله های خرپشته را درست نکرده بودند
با نردبون میرفتند پشت بوم
یه بار با کلی جیغ و داد و ترس رفتم بالا
منظره جنگل لویزان دیدنی بود
بعد از اون هیچ وقت جرات نکردم برم بالا
و حسرت اون منظره به دلم موند
بزرگ شدم
یک کافه دنج و سکرت گاردن
خاله شدن حس خوبیه
از بدنیا اومدنش خیلی خوشحال بودم
خواهر کوچولوی مظلوم و باهوش
نمیدونستم
قراره بهترین رفیق و هم صحبت و همفکرم باشه
دستمو میزاشتم زیر سرم
رومو میکردم به دیوار
با لگوها م خونه می ساختم
تیله هام آدمهای اون خونه بودند
کنج دنیای من
دستمو میزارم زیر سرم
رومو میکنم به مبل
گوشیم جلومه
و اشک میریزم
هنوزم این کنج امن و آرامش بخشه
تو این شبا انتظار دودسکادن از کانال نمایش میره
در بدترین حالت انتظار و عصبانیت
یه نصفه موزخوردم
پو بازی کردم
فحش دادم
5 بار زنگ زدم
یه گزخوردم
دو تا شیشه آب خوردم
5 بار دستشویی رفتم
یه شلیل خوردم
سه بار رژ زدم
به سفرهای نرفته فکرکردم
لباسامو عوض کردم
چند تا گیلاس خوردم
اینستامو زیر و رو کردم
کلیپ عروسی دیدم
فهمیدم هنوز لباس عروس پوشیدن
آرزوی دختراس
پیامهای واتساپو پاک کردم
عکس لندکروز رو سرچ کردم
بقیه موزمو خوردم
پیام عصبانی فرستادم
ناهارمو خوردم
شونصدتا اس ام اس مزخرفی که امروز اومد
و هی دلم ریختو پاک کردم
یه عالمه سس روی سالاد ریختم
دوغ و گوشفیل خوردم
همه چیو قطع کردم و خوابیدم
با صدای میخ کوبیدن همسایه بیدار شدم
عکس یونس غزالی دیدم
تلفن دوستمو نصفه گذاشتم
و دیگه بهش زنگ نزدم
به آنتالیا فکر کردم
گوگوش گوش کردم
به کفشای گل گلیم فکرکردم
ذوق کردم
1300 مین شات این زندگی,
قاصدکی را باد می برد
و پرنده ای تنها,
زیبا ترین آوازها را زمزمه میکند
روزگرم و گیج تابستونی
محبت میکنه
میخندونه
سرگرم میکنه
نصیحت میکنه
شوخی میکنه
احترام میزاره
شاید گذشته خودش را
به یادش میارم
شاید میخواد آینده روشن را
نشونم بده
روحم به روحش گره خورد
فرشته ی نجات این روزام